حرفهای کوچک برای دلتنگی های بزرگ
کلمات شاید دوای درد ما نباشند اما گاهی شروع یک راهند.. البته.. شاید
بغض كن اما نبار خشك شو اما نريز دل نبر از پا نيوفت سر بلندي كن عزيز كم نشو بي حوصله گم نشو بي ردپا رد شو از اين حال بد دير كن اما بيا ...
برای کسی که چند وقته به دنیا برگشته.. کسی که نفس کشیدن رو به یاد اورده.. خیلی لذت بخشه که: -دیگه کمتر بغض میکنه - میتونه قدم های محکم برداره -گاهی بی دلیل بخنده -بتونه دوست داشته باشد حتی اگر دوست داشته نشه - دیگه قضاوت نکند -اروم بخوابه و...
* یک خواهش: رهایم نکن.. *قول میدهم که...
The coffee BEAN & tea LEAF برای تو..
تار و پود را تنها گره میزنی .. نقش نمیزنی.. گره میزنی.. گره کور میزنی.. ناکوک میزنی .. دگر دلکوک نمیزنی... به گرهم خدنگ میزنی .. رنگ نمیزنی... رج میزنی.. گره های دلم را رج میزنی .. میکوبی بر دلم .. با سنگ میزنی... گر میزنی بزن ... با کوبه ات بزن بر جان خسته ام ... اری بزن ولی... دیگر تو رج نزن ... بر نقش جان من دیگر سیه نزن... بس خسته دیده ام .. بس دل بریده ام .. بس این تار و پود را بر جان کشیده ام .. دل کنده ام ز دار ... این دار استوار... گر میزنی کنون ... نقشی به این جنون ... نقشی بزن ز عشق .. نقشی بزن ز یار ... نقشی بزن ز دل .. نقشی بزن ز یاد.. بهاره
* نوشته بالا مال خودمه... نه اهنگ .. نه ترانه.. نه... دیشب که چشمامو بستم یک دفعه انگار رفتم سال ۸۵ ... مهر مهر رو دوست ندارم .. نه مهر رو ..کلا پاییز رو ... اما شاید اون سال شاید... الان هم لبخند میشونه رو لبهام یک لبخند از ته دلم... خیلی اون روزها سر زنده بودم .. یعنی شاید اون سال سالهای اخر بود که جوان بودم... اولین چیزی که سعی کردم روی وجودت حک کنم چند تا جمله بود ..یادته .. عرفان نظر اهاری.. " خدا بر شانه کوچک انسان دست گذاشت..." که قبل از تو و یا شاید بعد تو سعی کردم رو وجود خیلی ها که دوستشون داشتم اینها رو حک کنم.. اون چند تا جمله شد اغاز من و تو .. تو این چهار سال هیچ وقت نخواستم کسی راجع بهت نظر خواصی بده .. دوست داشتم متفاوت باشی .. حداقل برای خودم توی این چها سال گاهی ترکت کردم .. گاهی بی توجهی .. گاهی خواستم از زندگیم حذفت کنم اما نشد .. تو فرق داشتی .. پناه اوردن به تو حتی نگاه بهت ارومم میکرد و البته الانم همین جوره گاهی برات دوستهای بدی انتخاب کردم .. گاهی تو رو به دوست هایی وصل کردم که .. منو ببخش عزیزم ... دارم جبران میکنم لا اقل سعی میکنم ..هنوز تا بزرگ شدنت هزار تا راه مونده وقتی به این فکر میکنم که تو چهار ساله شدی ته دلم پر از شادی میشه .. چهار سال اومدن پا به پای من ... گاهی فک میکنم تو دستم رو گرفتی نه من دست تو رو.. خیلی درهم برات نوشتم .. خیلی حرف ها هم هست که قابل گفتن نیست برای ۴ سالگی شاید بهترین کادو حک کردن این نوشته ها روی وجودت باشه.. بچه من .. " حرف های کوچک برای دلتنگی های بزرگ " من .. یا حتی راحت تر از این وبلاگ من .... تولدت مبارک زمین خیس .. بچه کوچیک داره بازی میکنه .. می دود.. یک لحظه لیز میخوره .. میافته زمین.. میترسم . تو نگاهم ترسه .. اما .. یک لحظه برمیگرده نگاهم میکنه اولش گیج بعد .. یک لبخند میزنه ..بلند میشه دستش رو تکون میده و با سرعت دور میشه... میره.. حیاط ساکت میشه ولی بازم خیسه.. حالا این منم که تو حیاط خیس زندگیم ..لیز خوردم اما نه مثل اون بچه .. اشتیاقی برای بلند شدن دوباره نیست..یکم از همه احساس ها باهامه.. نشستم سرم رو بین دستام پنهان کردم فقط صدای خنده میاد .. همین * توضیح: من اینجا فقط من نیست .. این روزها پر این من هاست.. شاید اصلا این من .. من من نیست *برداشت ممنوع.. م.ع. بهمـــــــــنی و.. و این پیوست که تمام میکند ارامش محو این کلمات را..
365 حسرت را همچنان میکشم به دنبالم
قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمیگنجم
بیوه ام در جهان نما چشمی که به تکرار میکشد فالم
یک نفر از غبار میآید مژده تازه تو تکراری است
یک نفر از غبار آمد و زد زخمهای همیشه بر بالم
باز در جمع تازه ازداد حال و روزی نگفتنی دارم
هم نمیدانم از چه میخندم هم نمیدانم از چه مینالم
راستی در هوای شرجی هم دیدن دوستان تماشاییست
به غریبی قسم نمیدانم چه بگویم جز اینکه خوشحالم
دوستانی عمیق آمدند . چهره هایی که غرقشان شدم
میوه های رسیده ای که هنوز من به باغ کمالشان کالم
چندیست شعرهایم را جز برای خودم نمیخوانم
شاید از بس صدایشان زده ام
دوست دارند دوستان . لالم
تنهاییم را با تو قسمت میکنم . سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من . عالمی نیست
غم آنقدر دارم که میخواهم تمام فصلها را بر سفره رنگین خود بنشانمت . بنشین . غمی نیست...
حوای من . بر من مگیر این خودستایی را که بی شک تنها تر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست
همواره چون من نه . فقط یک لحظه خوب من بیاندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست
من قصد نفی بازی گل با باران را ندارم
شاید برای من که همزاد کویرم . شبنمی نیست
شاید به زخم من که میپوشم ز چشم شهر آنرا
در دستهای بینهایت مهربانش مرهمی نیست
شاید و یا شاید . هزاران شاید دیگر
اگر چه اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیــــــــــست
| Design By : Night Skin |

